X
تبلیغات
رایتل
فصل ششم  چاپ
تاریخ : شنبه 3 بهمن‌ماه سال 1388

در حکایت های دو فصل قبل زنان جملگی قصد خدمت داشتند،می خواستند به مردان زندگیشان کمک کرده باشند و این مهمترین دلیل مجذوبیت این زنان بود. مردها هم مترصد کسانی بودند که به آن ها کمک کنند، به آن ها احساس امنیت خاطر بدهند.به قول یکی از بیماران من آن ها مترصد زنی بودند که دست به سینه در خدمت آن ها باشد.

از خود گذشتگی زن ها و خدمت با تمام وجود به مردان خاصه روزگار ما نیست. سالهاست که وضع به همین شکل بوده وبسیاری از افسانه های پریان نیز حکایت از این مطلب دارد. در داستان "دیو و دلبر" دختر زیبایی با دیو وحشتناکی آشنا می شود و برای نجات جان خانواده اش می پذیرد که با دیو زندگی کند.دختر زیبا با شناخت روحیه ی دیو سرانجام برسبعیت او غلبه می کند وبعد شرایطی فراهم می شود که دختر به رغم خصیصه ی حیوانی دیو از او خوشش می آید. در این زمان تحولی ایجاد می شود. معجزه می شود . دیو از پوست حیوان خارج می شود و به شکل راستین خود برمیگردد.معلوم می شود شاهزاده ای است که در هیئت دیو درآمده است. دیو که به شاهزاده تبدیل می شود، مرد مناسبی برای زندگی با دختر زیبا می گردد.

داستان " دیو و دلبر " مانند سایر داستان های پریان که قرن هاست گفته و بازگفته می شود به یک حقیقت معنوی اشاره دارد. درک واقعیت های معنوی دشوار است،اما از آن دشوارتر به مرحله ی عمل گذاشتن آن است زیرا مفاهیم موجود در آن ها برخلاف باورها و ارزش های جاری است. به همین دلیل ممکن است داستان پریان را به سادگی معنای عمیق ترش فراموش شود. بعدا" درباره کاربرد دقیق و معنای اصلی داستان "دیو و دلبر" بحث می کنیم اما قبل از آن باید به یک انحراف فرهنگی که ظاهرا" این داستان به آن توجهی ندارد اشاره کنیم . القابی که می گویند اگر زنی مردی را به قدر کافی دوست داشته باشد می تواند او را تغییر دهد.

در صحبت ها و در زبان عامیانه ما نیز متداول است که می گوییم با مهر ومحبت می توانیم اشخاص را تغییر دهیم ، می توانیم از آن ها انسان های بهتری بسازیم و اگر زن باشم این وظیفه ماست که چنین کاری بکنیم.وقتی کسی که او را دوست داریم مطابق میل و سلیقه ی ما رفتار نمی کند، سعی می کنیم راه هایی بیابیم که رفتار یا روحیه ی او را تغییر دهیم. در این میان خیلی ها از ما می پرسند:"آیا این کار را کردی؟" توصیه های اشخاص اغلب جور به جور و با هم متضاد است اما به ندرت کسانی را پیدا می کنیم که به این توصیه ها عمل نکنند. توجه همه به این است که چگونه کمک کنیم، حتی رسانه های گروهی هم وارد گود می شوند. آن ها نیز نه تنها این باور ار منعکس می سازند بلکه با نفوذ و تاثیر خود به آن ها جنبه ی پایا می دهند و وظیفه این مهم را بر دوش زنان می گذارند. از جمل بسیاری از مجلات زنانه در اغلب شماره های خود مطالبی را با عناوین"چگونه به شوهرمان کمک کنیم تا..." منتشر می کنند و این در حالی است که در مجلات مردانه به ندرت به مقاله ای با عنوان" چگونه به زنانمان کمک کنیم تا..." بر می خوریم.

ما زن ها مجلات را می خریم و سعی می کنیم که به توصیه هایشان عمل کنیم، به این امید که مرد زندگیمان به آن شکل که ما می خواهیم و نیاز داریم تبدیل شود. چرا برایمان تا این اندازه مهم است که همسرمان را دقیقا" مطابق میل و خواسته خود در آوریم؟ چرا باید این خواسته تا این حد در ما پایا و پردوام باشد؟

برای بعضی ها منطقی که در تایید این شیوه وجود دارد بسیار بدیهی و مسلم است. در مذاهب مسیحیت و یهودیت تاکید فراوان شده به کسانی که از ما ضعیف تر یا بدحال تر هستند کمک کنیم. به ما تاکید می کنند در برخوردر با کسانی که به ما نیاز دارند با مهر ومحبت و سخاوت باشیم. در واقع این یک الزام اخلاقی تلقی می شود.

متاسفانه این فضایل اخلاقی هرگز نمی توانند به طور کامل رفتار میلیون ها زن را در قبال مردانی که شقی، بی تفاوت،بدزبان،بی عاطفه ، معتاد و ناتوان از بذل توجه به همسرانشان هستند توضیح دهند. زنانی که گرفتار محبت بی تناسب هستند نیاز دارند که نزدیک ترین بستگانشان را به شکلی کنترل کنند. نیاز به کنترل دیگران از دوران کودکی نشات می گیرد، زمانی که کودک احساسات قدرتمندی مانند هراس، خشم ، تنش ، احساس گناه ، احساس شرم و دلسوزی و ترحم به حال دیگران و خود را تجربه می کند. کودکی که در این شرایط بزرگ می شود به قدری تحت تاثیر این عواطف قرار می گیرد که اگر نتواند روشی برای حراست از خود پیدا کند، ذلیل و ناتوان می شود. همیشه ابزار او برای حمایت و حراست از خود شامل مکانیسم دفاعی قدرتمندی به نام انکار می شود از سوی دیگر نیاز به کنترل را شدیدا" احساس می کند. همه ی ما به طور نا خود آگاه در تمام مدت زندگی برای موارد جزئی و بی اهمیت و گاه برای حوادث مهم زندگی از مکانیزم ها دفاعی از قبیل انکار استفاده می کنیم. در غیر این صورت باید با حقایقی در این باره که کیستیم و چه فکر می کنیم و چه احساسی داریم که با تصویر دلخواهمان از خود و شرایط ناسازگار است روبه رو شویم. مکانیزم انکار به خصوص برای نادیده گرفتن اطلاعاتی که با آن نمی خواهیم روبه رو شویم مفید است. برای مثال برای اجتناب از ناراحتی ترک فرزندان بزرگ شده ، ممکن است اصولا" بزرگ شدن و رشد کردن آن ها را منکر شویم. و یا ممکن است برای ادامه خوردن غذاهای مورد علاقه امان در آینه نگاه کنیم و متوجه چاق شدن و یا تنگ شدن لباس هایمان نشویم. به عبارت دیگر اینجا هم از مکانیزم دفاعی انکار استفاده می کنیم.

انکار را می توان خودداری از تصدیق کردن حقیقت در دو سطح تعریف کرد:

یکی در سطح اتفاق و واقعه و دیگری در سطح احساس. حال ببینیم چگونه می شود و چه اتفاقی می افتد که یک دختر کوچک به زن بزرگی تبدیل می شود که محبت بیش از اندازه و بی تناسب می کند. ممکن است این دختر در کودکی پدری داشته که شب ها به منزل نمی آمده و دنبال عیاشی و کارهایی از این قبیل بوده است. ممکن است به این کودک بگویند که پدرش از آن جهت شب ها به منزل نمی آید زیرا کار دارد و باید برای تامین معیشت خانواده تا دیر وقت کار کند. این دختر منکر آن می شود که اختلافی میان پدر ومادرش وجود دارد و نمی پذیرد که اتفاقی غیر طبیعی در خانواده آن ها در جریان است. کودک با این مکانیزم دفاعی ترسی از به هم خوردن ثبات و دوام خانواده اش پیدا نمی کند. از سوی دیگر به خودش می گوید که پدرش به سختی تلاش می کند و در نتیجه به جای اینکه از پدرش خشمگین شود ، ویا به جای اینکه شرم بر او غلبه کند ، نسبت به پدرش احساس محبت می کند، بنابراین هم واقعیت را منکر می شود و هم احساس خودش را ، و به جای آن که به دنیای خیال می رود که به سر بردن در آن برایش ساده تر است . این دختر در اثر مرور زمان و با تمرین می تواند به خوبی از خود در برابر این تالم حراست کند ، اما در ضمن حق انتخاب آزادانه درباره کاری را که می کند از خود می گیرد.

در خانواده های ناسالم و بدکارکردی همیشه به انکار واقعیت مشترک بر خورد می کنیم.مسائل هر اندازه جدی باشند خانواده بدکارکردی و ناسالم نمی شود مگر آنکه انکاری در کار باشد. از آن گذشته ، اگر هر یک ازاعضای خانواده بخواهد این انکار را مثلا" با توصیف موقعیت خانواده به شکل دقیق و صحیح آن بشکند، سایر افراد خانواده معمولا" در برابر او مقاومت می کنند و اغلب سعی می کنند با تمسخر و یا روش های دیگر ، شخص پای از خط بیرون گذاشته را به مسیر قبلی خود بازگردانند. اگر این اتفاق نیفتد، عضو خاطی خانواده را از دایر محبت ، توجه و پذیرشی خود خارج می کنند.

کسی که از مکانیزم دفاعی انکار استفاده می کند به واقعیت بی توجه می شود به چشمان خود چشم بند می زند و گوش هایش را می بندد تا نتواند به درستی آنچه را دیگران می گویند بشنود و آنچه را می بیند باور کند.

ممکن است کودکی که پدر ومادرش مرتب مجادل می کنند ، دوستش را دعوت کند تا شب پیش او بماند. وقتی این دوست در منزل او حضور دارد، صدای مشاجره پدرو مادر تا دیر وقت هر دو را بیدار نگه می دارد. کودک مهمان از دوستش می پرسد:" پدر ومادرت خیلی شلوغ کرده اند چرا اینقدر به صدای بلند حرف می زنند؟"

دختر کوچک که خجالت کشیده می گوید:" نمی دانم." . بعد با احساسی بد در رختخوابش دراز می کشد، اما منازعه ی پدر ومادر و داد و فریادشان همچنان بلند است. دختر مهمان در روزهای بعد احساس می کند دوستش سعی دارد از او فاصله بگیرد،‌اما هر چه فکر می کند دلیلش را پیدا نمی کند.

دختر کوچک از دوستش اجتناب می کند زیرا او به راز زندگی اش پی برده است و بنابراین چون می خواهد در مقام انکار باشد، سعی می کند هر چه بیشتر از او فاصله بگیرد. حادثه ی نزاع پدر ومادر به قدری خجالت آور است که کودک سعی می کند آن را به شکلی انکار کند و در نتیجه از هر چه او را به یاد آن حادثه بیندازد اجتناب می کند . او خواهان تجربه کردن احساس شرم ، خجالت  ، هراس ، خشم ، درماندگی ، وحشت زدگی ، نومیدی ، رنجش و تنفر نیست. به همین دلیل سعی می کند که اصولا "‌این ها را انکار نکند. این منبع نیاز او برای کنترل اشخاص و حوادث در زندگی اوست. با کنترل کردن حوادثی که پیرامون او می گذرد سعی می کند برای خودش احساسی از امنیت خاطر ایجاد کند. نه تکانی ، نه حیرتی ، و نه احساسی.

هر کسی که در یک موقعیت ناراحت کننده قرار می گیرد، می خواهد تا حد امکان  آن موقعیت را در کنترل خود در آورد . این واکنش طبیعی در خانواده های ناسالم شکل مبالغه آمیز به خود می گیرد زیرا در این خانواده ها درد و تالم به شدت وجود دارد و احساس می شود . آیا مورد لیزا را به یاد دارید که پدر ومادرش او را زیر فشار گذاشته بودند تا در مدرسه نمرات بهتری بگیرد؛ امیدواری واقع بینانه ای وجود داشت که لیزا بتواند در مدرسه نمرات بهتری بگیرد، اما امید چندانی به تغییر رفتار مادر در زمینه نوشیدن الکل وجود نداشت . به همین دلیل این خانواده به جای هر چیز فرض را بر این گذاشته بود که اگر لیزا نمرات بهتری بگیرد شرایط آن خانواده تغییر می کند.

و همانطور که به یاد دارید ، لیزا هم سعی داشت که با خوب بود خود شرایط را بهتر کند. رفتار خوب او هرگز به معنای رضایت خاطر او از خانواده اش نبود. کاملا" برعکس.

فرزندان این خانواده ها بدون استثنا به خاطر مسائلی که در خانواده هایشان وجود دارد احساس گناه و خجالت می کنند. علتش این است که بچه ها به دلیل اینکه خود را در خیال توانمند مطلق می پندارند گمان می کنند که علت ناراحتی شرایط خانواده خود هستند و این قدرت را دارند که شرایط خانواده شان ر ابهتر یا بدتر کنند. بسیاری از کودکان مانند لیزا از سوی پدر ومادرشان مسئول حوادثی شناخته می شوند که بر آن اختیاری ندارند. اما حتی بدون سرزنش های کلامی و زبانی ، کودک بخش قابل ملاحظه ای از ناراحتی ها خانواده اش را متوجه خود می داند.

به آسانی نمی توانیم این را بپذیریم که از خود گذشتگی های اشخاص و خوب و مهربان ظاهر شدن آن ها می تواند اقدامی از روی بشر دوستی نباشد و صرفا"‌به قصد کنترل کردن صورت خارجی پیدا کند.

وقتی تلاش به منظور کمک از ناحیه اشخاص صورت می گیرد که در خانواده های ناسالم و بدکارکردی بزرگ شده اند و یا در حال حاضر روابط استرس آمیز دارند، نیاز به کنترل موضوعی است که همیشه باید مدنظر قرار بگیرد. وقتی ما برای کسی کاری را انجام می دهیم که خود او هم می تواند برای خودش انجام بدهد. وقتی آینده یا فعالیت های روزمره کسی را برنامه ریزی می کنیم، وقتی پیوسته در مقام توصیه ، نصیحت و اندرز دادن به کسانی بر می آییم که کودک و کمسال هستند، وقتی نمی توانیم تحمل کنیم که همسرمان به خاطر اشتباهی که کرده است ناراحت شود. اقدامی از روی کنترل او انجام داده ایم . امیدواریم اگر بتوانیم او را کنترل کنیم ، می توانیم احساساتمان را کنترل کنیم و البته هر چه برای کنترل او بیشتر تلاش می کنیم کمتر از عهده این کار بر می آییم . با این حال نمی توانیم از این رفتارمان دست بکشیم.

زنی که از روی عادت انکار و کنترل را اعمال می کند به شرایطی جذب می شود که این خصوصیات را بطلبد. انگار با دور نگه داشتن او از واقعیت ها او را اسیر روابطی مشکل زا می کند. از این رو از تمام مهارتش استفاده می کند تا اقدامی به منظور کمک و کنترل انجام دهد تا شرایط تحمل پذیر تر شود. اما در ضمن منکر آن می شود که در شرایط بدی به سر می برد. انکار نیاز به کنترل کردن دیگران را افزایش می دهد و عدم موفقیت در کار کنترل بر نیاز به انکار می افزاید.

این پویایی در حکایاتی که در ادامه مطلب می خوانید توضیح داده شده است. این زنان پس از شرکت در برنامه های روان درمانی و در مواردی با شرکت در برنامه های گروه درمانی اطلاعات مفیدی در ارتباط  با خود به دست می آورند. آن ها فهمیدند که کمک کردن آن ها به طور ناخودآگاه و بی آنکه بدانند ناشی از انکار تالماتشان از طریق کنترل کردن نزدیک ترین اشخاص به آن ها بوده است.

کانی؛32 ساله ، متارکه کرده ، مادر یک پسر 11 ساله

قبل از شرکت در برنامه روان درمانی به یاد نداشتم که پدر ومادرم بر سر موضوع به خصوصی با هم نزاع کرده باشند. تنها این را می دانستم که آن ها پیوسته در حال جنگ و مشاجره بودند. جنگ آن ها تمامی نداشت. همه روزه ، سر شام وناهار وبهتر بگویم در هر لحظه از روز مرافعه می کردند. در مقام انتقاد از یکدیگر حرف می زدند، با هم مخالفت و به هم توهین می کردند. من وبرادرم هم آن ها را تماشا می کردیم . پدرم تا حد امکان بیرون از منزل می ماند، اما به هر صورت دیر یا زود وقتی می آمد جنگ و مرافعه شروع می شد. در تمامی این موارد من طوری وانمود می کردم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است وبعد هم سعی می کردم به شکلی حواسشان را به موضوع دیگری پرت کنم. به آن ها لبخند می زدم یا برایشان لطیفه ای تعریف می کردم. می خواستم هر طور شده توجهشان را به موضوع دیگری جلب کنم اما واقعیت این است که در درون متوحش بودم. تحت تاثیر این هراس سعی می کردم برایشان نمایش بدهم، لطیفه تعریف کنم، بانمک شوم،دیری نگذشت که لطیفه گفتن و با نمک شدن کار تمام وقت من شد. در منزل به قدری در این قالب ظاهر شدم که به مرور هر جا که می رفتم این ویژگی را با خود می بردم. کار من این بود که متوجه اشتباهات نشوم و به عبارت دیگر اشتباهات را نادیده بگیرم و بر آن ها به شکلی سرپوش بگذارم و این جریان را با خود به ازدواجم بردم.

بیست ساله بودم که کنت را ملاقات کردم. مردی شادی وجذاب بود . خیلی زود به من پیشنهاد ازدواج داد. احساس می کردم که می توانم با او خوشبخت شوم.

کنت درباره کارش مردد بود ، درست نمی دانست که با زندگی اش چه می خواهد بکند. در این زمینه به او دلگرمی فراوان دادم. مطمئن بودم می توانم به او کمک کنم تا به شکوفایی برسد، احساس می کردم به کمک هایی احتیاج دارد که من می توانم به او بکنم و مسیر و جهت زندگی اش را مشخص کنم. تقریبا" تمام تصمیمات مربوط به زندگیمان را من می گرفتم، اما به طریقی که نمی دانم چگونه‌، ظاهرا" کارهایی را که می خواست انجام میداد. من احساس قدرت می کردم و او خوشحال بود که می تواند به من متکی باشد، حدس می زنم رفتار ما به گونه ای بود که هر دو آن را می خواستیم.

سه یا چهار ماه از زندگی مشترک ما می گذشت که یکی از دوستان دختر سابقش از محل کار به او زنگ زد. از اینکه با کنت ازدواج کرده بودم و با او زندگی می کردم حیرت کرده بود. می گفت کنت با آنکه هفته ای دو یا سه بار او را در محل کار می بیند هرگز به او نگفته که با زنی ازدواج کرده است. بعد هم از اینکه زنگ زده بود عذر خواهی کرد و مکالمه ما تمام شد. کمی ناراحت شدم و موضوع را با کنت در میان گذاشتم. کنت گفت دلیلی نداشته که به اواطلاع بدهد.به یاد دارم که هراسی در من ایجاد شد. اما بیش از یک لحظه دوام نیاورد. خوب روی موضوع فکر کردم، دو انتخاب داشتم. می توانستم در این باره با او برخورد کنم و یا بگذارم و کاری به اینکه او چه برداشت و نظری دارد نداشته باشم. راه دوم را انتخاب کردم و از آن لطیفه ای ساختم. با خودم هم پیمان بسته بودم که هرگز مانند پدر و مادرم نزاع نخواهم کرد. در واقع فکر اینکه عصبانی شوم. دل مرا به هم می زد.حرف کنت را پذیرفتم و با خود گفتم که او نسبت به من وفادار خواهد ماند.

دوازده سال به سرعت گذشت تا اینکه یکی از روزها به توصیه یکی از همکارانم از مطب یک روان درمانگر سر در آوردم. گمان می کردم که هنوز سر رشته ی کامل زندگی ام را در دست دارم. اما دوستم گفت که نگران حال من است و توصیه کرد که به یک روان درمانگر مراجعه کنم.

من وکنت دوازده سال با هم زندگی کردیم. فکر می کردیم که خوشبخت هستم اما به پیشنهاد من از هم جدا شده بودیم. روان درمانگر پرسید که چه اشکالی بروز کرده و من درباره مسائل مختلفی با او صحبت کردم. به او گفتم که شوهرم شب ها منزل را ترک می کند. اوایل، هفته ای یک شب از منزل بیرون می رفت اما در پنج سال گذشته هفته ای شش شب را در خانه نبوده است.به او گفتم ظاهرا" ترجیح می دهد بدون من زندگی کند، از این رو بهتر است از پیش من برود.

درمانگر پرسید آیا می دانم که آن شب ها کجا رفته است . گفتم که نمی دانم و اضافه کردم که هرگز این را از او نپرسیدم.خوب به یاد دارم که خانم درمانگر چقدر تعجب کرد."اینهمه شب، در اینهمه سال بیرون رفته و تو نپرسیدی که کجا می رود؟" به او گفتم که نه هرگز نپرسیدم . معتقد بودم که زن و شوهر باید به هم آزادی عمل بدهند، بگذارند که دیگری نفس بکشد. اما مرتب به او می گفتم که باید فرصت بیشتری را صرف پسرمان بکند. او همیشه حرف مرا تایید می کرد و بعد همان شب از خانه بیرون می زد. در نهایت گهگاه روزهای یکشنبه با ما بود.من همیشه بر این اعتقاد بودم که او آدم آنقدرها باهوشی نیست و با خود می گفتم باید کمکش کنم تا پدر خوبی بشود. هرگز به ذهنم نرسید که او دقیقا" مطابق میل و خواسته اش رفتار می کند و من توان تغییر دادن او را ندارم. در واقع هر چه بیشتر تلاش کردم بدتر شد. درمانگر از من پرسید که به نظر من آن شب ها چه می کرده است، از حرف او ناراحت شدم . حتی نمی خواستم فکرش را بکنم. اگر فکرش را نمی کردم ناراحت هم نمی شدم.

حالا می دانم که کنت لیاقت این را نداشت که تنها با یک زن باشد، هر چند که به امنیت خاطر یک رابطه ی ادامه دار احتیاج داشت. قبل و بعد از ازدواج با من بارها نشانه هایی از این رفتارش را بروز داده بود. بارها در پیک نیک ها و مسافرت ها اتفاق افتاده بود که چند ساعتی مرا تنها گذاشته بود. بارها او را در حال صحبت با زن های دیگر دیده بودم. دیگران هم دیده بودند. اما من سعی کرده بودم حواس اشخاص را از این موضوع پرت کنم. می خواستم گفته باشم که زن بلند نظری هستم واینها را مهم نمی دانم.

مدت ها طول کشید تا در جلسات روان درمانی دانستم که ازدواج پدر و مادرم هم با مشکل زن ها ی دیگر رو به رو بود. پدرو مادرم هم پیوسته در نراع بودند زیرا پدرم ساعت ها منزل را ترک می کرد و مادرم را تنها می گذاشت.مادرم هم که می دانست پدرم با زن های دیگر رابطه دارد، چون پدرم بعد ازساعت ها به خانه بر می گشت او را مورد شماتت قرار می داد که به اندازه کافی به خانواده اش نمی رسد. فکر می کردم تقصیر ها به گردن مادر من است و این اوست که پدرم را فراری می دهد. با خود عهد کرده بودم که هرگز رفتار مادرم را تکرار نکنم. به همین دلیل بود که در برخورد با کج روی های همسرم، همیشه تبسمی بر چهره داشتم . اینگونه بود که به جلسات روان درمانی آمدم. حتی فردای روزی که پسر نه ساله ام اقدام به خودکشی کرد متبسم بودم. آن را به شوخی برگزار کردم و حال آنکه همکارم در اداره نگران حال فرزندم بود. همیشه گمان می کردم که اگر هرگز خشمگین نشوم و رفتار خوبی به نمایش بگذارم همه چیز روبه راه می شود.

اینکه من کنت را مرد آنقدرها روشن و بافراستی نمی دیدم نیز بی تاثیر نبود. مجبور بودم موعظه کنم وزندگی اش را نظم وترتیب بدهم. او ظاهرا" از اینکه با زنی زندگی می کرد که غذایش را می پخت و لباسش را می شست و اتو می کرد و در مقام هیچگونه اعتراضی نبود به قدر کافی رضایت داشت.

انکار من که کمترین مشکلی در کار نیست به قدری قدرتمند بود که بدون اینکه از کسی کمک بگیرم نمی توانستم بر آن غلبه کنم. پسرم به شدت ناراحت بود،اما نمی گذاشتم ناراحتی اش را منعکس کند. سعی می کردم با او حرف بزنم، برایش لطیفه می گفتم،در این باره با او مزاج و شوخی می کردم  که این رفتار من به احتمال بر شدت ناراحتی اش می افزود.در ضمن به هیچ یک از آشنایانم هم نمی گفتم که مشکلی در زندگی من وجود دارد. شش ماه بود که کنت از پیش ما رفته بود و با این حال نگذاشتم کسی چیزی از این مطلب بداند. به کسی نگفتم که ما از هم جدا شده ایم . این شرایط مشکلاتی برای پسرم ایجاد می کرد. دلم نمی خواست دراین باره با کسی حرف بزنم و به همین دلیل به پسرم هم اجازه نمی دادم که در این خصوص با کسی صحبت کند. متوجه نبودم که چقدر می خواست رازش را عیان کند. روان درمانگر مرا زیر فشار گذاشت و متقاعدم کرد تا موضوع به انتها رسیدن ازدواج را با دیگران در میان بگذارم . به راستی که اذعان این موضوع برایم دشوار بود. فکر می کنم وقتی پسرم اقدام به خود کشی کرد در واقع می خواست این را گفته باشد که :" هی ،مردم اشکالی در کار است."

حالا روزگارمان بهتر است. من و تاد، هر دو به اتفاق و گاه به تنهایی تحت روان درمانی قرار داریم. می آموزیم که چگونه با هم حرف بزنیم و چه احساسی داشته باشیم. ما توافق کرده ایم که در جریان روان درمانی من حق ندارم درباره آن ساعتی که با روان درمانگر کار می کنم حرفی از روی مزاح بزنم یا شوخی کنم.برای من دست کشیدن از این کار مکانیزم دفاعی دشوار است. اما حالا به آن عادت کرده ام و بهتر می توانم از پس این کار برآیم.

کانی در گذشته می خواست که از بذله گویی و خوش مشربی برای پرت کردن حواس خود و پدر ومادرش از شرایط دشواری که زندگی آن ها را تهدید می کرد استفاده کند. او با بذله و شوخی سعی می کرد که توجه پدرو مادرش را به خود جلب کند تا حتی اگر شده موقتا" از نزاع با یکدیگر دست بکشند، کانی خود را در قالب چسبی می دید که پدر و مادرش را به یکدیگر پیوند می دهد. او اینگونه سعی داشت به احساس امنیت خاطر برسد. اما به کمک بذله و لطیفه می خواست کنترل اوضاع را در دست بگیرد. کانی با مشاهده کمترین خشم و ناراحتی لبخند می زد واینگونه می خواست آب سردی بر آتش بر افروخته بپاشد.

کانی به دو جهت احساساتش را انکار می کرد؛ یکی اینکه نمی خواست به هیچ وجه پدرو مادرش از یکدیگر جدا شوند، و دیگر آنکه اگر احساساتی می شد، به عملکرد خود لطمه می زد.دیری نگذشت که احساساتش را به کلی منکر شد تا بتواند دیگران را کنترل کند، به طور مشخص سایرین از طرز برخورد کانی رنج می بردند و در این میان احتمالا" کنت یک استثنا بود که از این طرز برخورد کانی به سود خود استفاده می کرد.

اینکه کانی توانست سال ها با مردی زندگی کند که اوایل او را هراز گاهی چند ساعتی ترک می کرد و بعد شب ها را بیرون از منزل می ماند، و اینکه در تمام این مدت حتی یک بار از او نپرسیده بود که ساعات غیبتش را چگونه می گذراند، نشانه ی انکار شدید اوست. کانی نمی خواست بداند که چه اتفاقی می افتد،او علاقه ای به جنگ و منازعه نداشت و از همه ی اینها مهمتر نمی خواست که وحشت دوران کودکی دوباره در او شکل بگیرد . می ترسید که زندگی اش متلاشی شود.

وادار کردن کانی برای مراجعه متعهدانه به روان درمانگر دشوار بود. این کار مستلزم آن بود که کانی مشرب خوش و بذله گویی را کنار بگذارد . به این می مانست که کسی از او بخواهد دیگر تنفس نکند. کانی تا حدی معتقد بود که بدون بذله و شوخی نمی تواند به زندگی اش ادامه دهد. تقاضای ملتمسانه ی پسرش که از او می خواست این دفاع همه جانبه اش را کنار بگذارد، با مقاومت شدید کانی روبه رو بود. البته تماس کانی با واقعیت ها قطع نشده بود و نمی شد گفت که مشاعرض را از دست داده بود. کانی در برنامه روان درمانی تا مدت ها به مسائل تاد اشاره می کرد و قبول نداشت که خود او با مشکلات عدیده ای سر وکار دارد. اما به تدریج شرایط کانی تغییر کرد وتوانست خود را در موقعیت بهتری ببیند . کانی آموخت که به عنوان یک بالغ می تواند از مکانیزم های تدافعی مربوط به دوران کودکی اش را کنار بگذارد. کانی توانست سوالاتش را مطرح کند،نظراتش را ابرازنماید و درباره نیازها و خواسته هایش حرف بزند. توانست در مقایسه با گذشته های با خود و با دیگران برخورد صادقانه تری داشته باشد.

پام؛36 ساله،دوبار متارکه کرده، مادر دو پسر نوجوان

من در خانواده ای عصبی بزرگ شدم. قبل از تولد من پدر و مادرم متارکه کرده بودند. به همین دلیل مادرم تک والد من شد. تا جایی که می دانستم در شهر ما کسی نبود که پدر ومادرش از هم جدا شده باشند.

من دانش آموز درس خوانی بودم.خوشگل هم بودم. به همین دلیل آموزگارانم مرا دوست داشتند. این به من کمک فراوان کرد. دست کم در زمینه های تحصیلی می توانستم به موفقیت برسم. دانش آموز بسیار خوبی بودم. در تمام درس هایم نمره الف می گرفتم. اما در دوره راهنمایی فشارهای عاطفی به تدریج در من انباشته شد. به طوری که نمی توانستم دیگر تمرکز داشته باشم. به همین دلیل نمرات امتحانی ام کاهش یافتند اما هنوز هم دانش آموز خوبی بودم. همیشه احساس می کردم که مادرم از من نومید شده است. نگران بودم که او را خجالت زده بکنم.

مادرم منشی یک شرکت بود و برای تامین مخارج ما به شدت کار می کرد . هر وقت او را می دیدم خسته بود. فکر میکنم از اینکه طلاق گرفته بود هم مغرور بود و هم احساس خجالت می کرد. وقتی سایر بچه ها به منزل ما می آمدند مادرم به شدت ناراحت می شد. ما فقیر بودیم و برای امرار معاش خود به شدت زحمت می کشیدیم. اما هر طور شده می خواستیم حفظ ظاهر کنیم، و اگر دیگران نمی دیدند که ما کجا و در چه شرایطی زندگی می کنیم این کار ساده تر می شد. به همین دلیل بود که سعی می کردیم تا حد امکان دیگران را به منزلمان دعوت نکنیم. وقتی دوستانم دعوت می کردند که شب را پیش آن ها بمانم مادرم می گفت:" آن ها دلشان نمی خوهد به منزل آن ها بروی." و البته می خواست که مجبور نشود که آن ها را متقابلا" دعوت کند. اما در آن زمان کمسالی هنوز این را نمی دانستم. حرف مادرم را باور می کردم . باور کردم که دیگران از مصاحبت با من لذت نمی برند.

با این احساس بزرگ شدم که اشکال بزرگی در من وجود دارد. البته اطلاع دقیقی از چند وچون آن نداشتم، اما به هر صورت بیشتر این بود که گمان می کردم دوست داشتنی نیستم و کسی مرا نمی خواهدو در خانه ی ما چیزی به نام عشق وجود نداشت. هر چه بود وظیفه بود. مشکل تر از همه این بود که باید تظاهر می کردیم و زندگیمان را به شکلی جز آنچه بود نشان می دادیم. باید بهتر از آن بود نشان می دادیم. باید بهتر از آن چه بودیم نشان می دادیم-شادتر-، ثروتمندتر و موفق تر . به شدت تحت فشار بودم، اما عملا" کسی در این باره حرفی نمی زد و شکایتی نمی کرد. حتی فکرش را هم نمی توانستم بکنم که روزی در این باره حرفی بزنم. نگران بودم که هر لحظه مشخص شود که من بقدر سایرین خوب نیستم. در حالی که خوب می دانستم چگونه لباس های آراسته بپوشم و چگونه خوب درس بخوانم ،همیشه خودم را یک دروغگو و کلاه بردار ارزیابی می کردم . با خود می گفتم اگر مردم مرا دوست دارند دلیلش این است که آن ها را فریب می دهم، اگر مرا خوب می شناختند کمترین ارزشی برایم قایل نمی شدند.

فکر می کنم بزرگ شدن بدون سایه پدر وضع را وخیم تر کرد زیرا هرگز بد و بستان با یک جنس مذکر را یاد نگرفتم. نمی دانستم چگونه موجوداتی هستند. مادرم هم درباره پدرم با من به ندرت حرف می زد، اما با توجه به همان اندازه ای که درباره اش اطلاع یافتم، دانستم کسی نبوده که به او افتخار کنم، به همین دلیل درباره او سوال نمی کردم . می ترسیدم اطلاعات ناخوشایندی کسب کنم. مادرم اصولا" مردها را دوست نداشت. در نظر او مردها موجوداتی خودخواه، خطرناک و غیرقابل اعتماد بودند. اما من نظر دیگری داشتم. تا جایی که من می دانستم مردها موجودات جالب و جذابی بودند. من به شدت در جستجوی گمشده زندگی ام بودم. اما نمی دانستم این که او را گم کرده ام کیست و چیست؟ فکر می کنم دلم می خواست به کسی نزدیک شوم ، به او محبت بکنم و متقابلا" مورد مهر وتوجه قرار بگیرم. می دانستم که زوج ها قرار است یکدیگر را دوست بدارند اما مادرم به شکلی اسرار آمیز و گاه زیرکانه به من می گفت که مردها زن ها را بدبخت می کنند، زنانشان را ترک می کنند و با بهترین دوست او روی هم می ریزند و اگر این کار را هم نکنند به شکل دیگری خیانت می کنند. این ها را وقتی بزرگتر شدم آموختم . احتمالا" از همان آغز با خود گفتم باید مردی را پیدا کنم که مرا تنها نگذارد شاید بهتر است کسی را پیدا کنم که دیگران خواهان او نباشند اما فکر می کنم فراموش کردم که اصولا" چنین تصمیمی گرفته ام. فقط این خواسته ام را برون فکنی می کردم.

وقتی بزرگتر می شدم نمی توانستم درباره این خواسته ام با کسی حرف بزنم اما می دانستم تنها می توانم با مردی کنار بیایم که به من احتیاج داشته باشد. اینگونه ترکم نمی کرد. برای اینکه به او کمک می کنم و او هم از من تشکر و سپاسگذاری می کند.

در این شرایط چه عجیب که با اولین پسری که آشنا شدم یک معلول بود . در جریان یک حادثه اتومیلرانی کمرش شکسته بود. برای راه رفتن به چوب زیر بغل احتیاج داشت و آن روز به هنگام نماز ونیایش از خدا می خواستم که به جای او مرا علیل می کرد. به اتفاق به مهمانی می رفتیم و من کنارش می نشستم . پسر خوبی بود. از معاشرت با او لذت می بردم . اما دوستی من با او دلیل دیگری هم داشت. امنیت داشتم.من به او خدمت می کردم ودلیلی وجود نداشت که به من بی اعتنایی کند.شبیه این بود که کسی برای درد بیمه شده باشد اما حالا می دانم از آن جهت او را انتخاب کردم که اشکالی در او وجود داشت، می توانستم ناراحتی اش را ببینم و به حالش تاسف بخورم.او مرد بسیار سالمی بود.

در هفده سالگی ازدواج کردم. با کسی ازدواج کردم که در مدرسه مشکل ساز شده بود و او را اخراج کرده بودند. پدرومادرش با هم متارکه کرده بودند اما هنوز هم با هم نزاع می کردند. در مقایسه با شرایط زندگی او، تاریخچه زندگی من خوب به نظر می رسید.آنقدرها احساس شرم وخجالت نمی کردم. و البته برایش متاسف هم بودم. او مرد سرکشی بود،اما فکر می کردم سرکشی او از آن روست که هیچ کس قبل از من او را درک نکرده بود.

از آن گذشته بهره هوشی من دست کم بیست نمره بیش از او بود ومن به این برتری احتیاج داشتم. دست کم خودم را با او برابر می دانستم تا مرا برای یافتن یک بهتر از من ترک نکند.

در تمام مدت 12 سال ازدواجمان نتوانستم او را به همان شکل که بود بپذیرم.می خواستم او را به شکلی که می خواستم درآورم.مطمئن بودم اینطوری زندگی بهتری پیدا می کند، خوشبخت تر می شود. تردید نداشتم اگر به شکلی که من می گویم درآید،اگر بپذیرد فرزندانمان را آنگونه که من می گویم تربیت کند و آنطور که من می خواهم با خانواده اش رابطه داشته باشد و به سلیقه ی من کسب وکارش را اداره کند احساس بهتری نسبت به خود پیدا می کند. درس روانشناسی می خواندم،اما زندگی بدی داشتم،بی آنکه اختیاری بر زندگی ام داشته باشم می خواستم بر دیگران مسلط باشم وراه و رسم زندگی را به آن ها بیاموزم. فکر می کردم رمز موفقیت من در این است که او خودش را به شکلی که من می گویم تغییر دهد. تردید نداشتم که او به کمک من احتیاج داشت.قبوض بدهی بانک و مالیاتهایش را نمی پرداخت . مرتب به من وبچه ها قول میداد و پای قولش نمی ایستاد.مشتریانش را به شدت خشمگین می کرد. آن ها به من زنگ می زدند و شکایت می کردند که به تعهداتش عمل نمی کند.

تا زمانی که ندانستم کیست وچه خصوصیاتی دارد نتوانستم او را ترک کنم.

سه ماه آخر ازدواجمان را به تماشای دقیق او نشستم. از موعظه وراهنمایی دست کشیدم و به سکوت نظاره گر رفتارش شدم. به این نتیجه رسیدم که با او به آن شکل که بود نمی توانم زندگی کنم.در تمام مدت ازدواج فکر کرده بودم اگر او به شکلی که من می خواهم درآید خوشبخت می شوم،درتمام این سال ها فکر می کردم مطابق میل من تغییر خواهد کرد.گ

متوجه نبودم کسانی را به همسری انتخاب می کنم که به نظرم به آن شکلی که هستند نباید باشند.به کسانی توجه می کردم که در نظرم به کمک من احتیاج داشتند.

اما حالا یک روانشناس مدرک گرفته بودم و تمام زندگی من صرف کمک به دیگران می شد.اکنون می دانم در حرفه ی من روانشناسانی وجود دارند که به دیگران کمک می کنند،اما احساس می کنند در زندگی خصوصیشان هم باید کمک کنند. همه زندگی من با فرزندانم در این خلاصه بود که مراقب آن ها باشم ، راهنماییشان کنم، پند واندرزشان بدهم و نگرانشان باشم. این تنها مطلبی بود که از دوست داشتن می دانستم . هرگز نمی دانستم چگونه باید دیگران را به شکلی که هستند بپذیرم و با آن ها رابطه برقرار کنم، شاید دلیلش این بود که هرگز خودم را نپذیرفته بودم.

در این زمان بود که زندگی لطفی در حق من کرد ، زندگی ام در هم فرو پاشید.پسرانم با پلیس مشکل پیدا کردند و سلامتی ام به خطر افتاد.دیگر نمی توانستم به همه برسم و به همه کمک کنم. کسی در اداره پلیس به من گفت که بهتر است به جای این همه رسیدگی و توجه به دیگران به فکر خودم باشم. حرفش به دلم نشست. بعد از سال ها مطالعه در زمینه روانشناسی بالاخره کسی پیدا شد که حرفش روی من اثر کرد. توانستم به خودم و تنفری که از خودم داشتم نگاه کنم.

یکی از دشوارترین حقایقی که باید با آن روبرو می شدم این بود که مادرم هرگز نخواسته بود مسئولیت بزرگ کردن مرا برعهده بگیرد.حالا که بزرگ شده ام می فهمم که چقدر برایش دشوار بوده است.پیام های مادرم که می گفت دیگران از من خوششان نمی آید و مرا نمی پذیرند در واقع توصیفی بود که از خودش ارائه می داد.درکودکی هم تا اندازه ای این را درک می کردم اما نمی توانستم با این حقیقت روبه رو شوم و در نتیجه آن را نادیده می گرفتم. دیری نگذشت که خیلی چیزها را نادیده گرفتم. انتقادهای بی وقفه مادرم را نمی شنیدم و نمی دیدم که او از خوش بودن من تا چه اندازه ناراحت می شد.اینگونه احساساتم را کرخت کردم ، دیگر واکنش نشان ندادم وهمه ی نیرویم را صرف کمک به دیگران کردم. هرگز فرصت آن را نداشتم که به خودم توجه کنم،فرصت آن را نداشتم که تالمم را احساس کنم.

در شرایطی که بودم نمی توانستم در یک گروه خودیار ثبت نام کنم،به غرورم لطمه می زد،اما به هر صورت این کار را کردم به گروهی از زنان پیوستم که مشکلاتی شبیه من داشتند.خود من با توجه به روانشناس بودنم،گروه های خودیار متعددی را راهنمایی کرده بودم. اما در این گروه حرف چندانی نداشتم که بزنم. خود من یکی از شرکت کنندگان عادی بودم. با شرکت در این گروه به نیازی که برای کنترل کردن دیگران داشتم پی بردم. به کمک این گروه تحولی در من ایجاد شد. از درون به التیام پرداختم. به جای توجه به دیگران متوجه خودم شدم. کارهای زیادی بود که باید انجام میدادم.از اندیشه ی دائم راهنمایی کردن دیگران بیرون آمدم. باید از توصیه و راهنمایی دست می کشیدم. دانستم و برایم عجیب بود که تا آن زمان تا چه اندازه در مقام راهنمایی و کنترل دیگران تلاش کرده بودم. تغییر رفتار من روی زندگی شغلی ام نیز تاثیر گذاشت.حالا با آنکه در برخورد با بیماران نقش حمایت گرانه دارم به آن ها فرصت می دهم که مشکلاتشان را شخصا" برطرف سازند. قبلا" شدیدا" احساس می کردم که باید بیمارانم را به شکلی که خودم می خواهم تغییر دهم. حالا برایم مهمتر است که آن ها را درک کنم.

کمی بعد با مرد دیگری آشنا شدم و با او ازدواج کردم. این یکی ابدا" به من احتیاجی نداشت، عیب و ایرادی هم نداشت . در شروع برایم دشوار بود .باید به جای راهنمایی کردن او طرز زندگی کردن با او را می آموختم،سعی کردم که خودم باشم و ظاهرا" موفق شدم. حالا زندگی ام معنا و مفهومی پیدا کرده است. البته هنوز هم در جلسات گروه درمانی شرکت می کنم مبادل بار دیگر به شرایط گذشته بازگردم.

اما اینها با انکار و کنترل چه رابطه ای دارند؟

پام خشم و خصومت مادرش نسبت به خودش را انکار می کرد. او نمی خواست تفاوت میان یک فرزند ناخواسته و فرزندی را که مورد مهر و محبت والدینش قرار دارد درک کند. او احساسش را انکار می کرد زیرا احساسش به شدت دردناک بود. پام در دوران بلوغ و بزرگسالی این سیاست را در رابطه با مردها هم به کار برد. او تحت تاثیر مسائل دوران کودکی اشکالات دیگران را نمی دید و آن ها را انکار می کرد. تنها برداشت او از دیگران این بود که آن ها به کمک او احتیاج دارند.

بسیاری از زنان شیفته مانند پام به اشتباه گمان می کنند که می توانند با این روش در زندگی زناشویی خود موفق شوند،اما نتیجه ای برعکس آنچه می خواهند عاید می شود. این زنان اغلب با مردانی ازدواج می کنند که سرکش، پر از رنجش و انتقاد گر هستند. مرد تحت تاثیر نیاز به استقلال و حرمت نفس نمی تواند زن را تنها راه حل مشکلات زندگی خود قلمداد کند، از این رو به این نتیجه می رسد که زنش دلیل بسیاری از مشکلات اوست.

وقتی این اتفاق می افتد و زندگی زناشویی با دشواری روبه رو می شود، زن ناکامی و نومیدی بیشتری احساس می کند، اگر او نتواند کاری کند که مردی تا این اندازه محتاج و نیازمند او را دوست بدارد، چگونه می تواند مردی سالمتر و بالیاقت تر را به خود جلت کند.

از سوی دیگر، تا زمانی که زن نتواند به علت رفتاریش پی ببرد از گرفتاری نجات پیدا نمی کند. زنی با این مشخصات جذب مردان نیازمند می شود و از نابسندگی ها و حقارت های خود غافل می ماند، پام تا زمانی که تحت تاثیر برنامه گروه درمانی به فراست بیشتری دست نیافت نتوانست بر عزت نفس خود بیفزاید و با مردان سالمتر رابطه برقرار کند.

سلستی: چهل وپنج ساله، متارکه کرده،مادر سه فرزند که با پدرانشان در خارج از کشور زندگی می کنند

در زندگی هر مردی را که دیدم اشکالی داشت. پدرم کشیش بود و کارش ایجاب می کرد که مهربان و دوست داشتنی باشد،اما در منزل که نیازی به تظاهر نداشت مردی خشن ، بدجنس، ایراد گیر،خودخواه و متوقع بود. او و مادرم، هر دو معتقد بودند که ما بچه ها برای کمک به او زندگی می کنیم تا بتواند به وظایف کشیشی اش عمل کند. از ما انتظار داشتند با نمرات عالی قبول شویم، رفتاری مردم پسند داشته باشیم و هرگز کاری خلاف قانون انجام ندهیم. اما با توجه به آنچه در خانواده ما می گذشت این یک امر غیر ممکن بود. وقتی پدرم در منزل بود تنش در همه جا به چشم می خورد. پدر ومادرم به هم نزدیک و با هم مهربان نبودند. مادرم همیشه عصبانی بود. به صدای بلند با پدرم مشاجره نمی کرد،اما به سکوت و به آرامی به او بد وبیراه می گفت. هر وقت پدرم به درخواست مادرم کاری می کرد، به عمد آن را به بدترین شکل ممکن انجام مید اد. همه ی ما آموختیم که پدرمان را تنها بگذاریم.

پدرمان بعد از بازنشستگی شب وروز در منزل بود. روی صندلی می نشست و ما را نگاه می کرد. زیاد حرف نمی زند، اما وجودش زندگی را برایمان دشوار می کرد. من به واقع از او متنفر بودم.آن روزها متوجه نبودم که پدرم مشکلاتی داشت و نمی فهمیدم که ما با کارمان به او اجازه می دادیم که ما را کنترل کند. در یک مبارزه دائم برای کنترل کردن یکدیگر شرکت داشتیم. اما پدرم همیشه به شکلی انفعالی برنده می شد.

مدت ها سرکشی کردم. من هم درست مانند مادرم عصبانی بودم و تنها راهی که می توانستم خشمم را ابراز کنم رد کردن همه ی ارزش های و باورهای پدرو مادرم بود. سعی داشتم دقیقا" برخلاف نظر سایر افراد خانواده ظاهر شوم. بیش از هر چیز از این ناراحت بودم که همه از بیرون ما را طبیعی قلمداد می کردند. دلم می خواست از روی پشت بام به همه فریاد بزنم و بگویم چه خانواده بدی دارم. اما به نظر می رسید کسی متوجه زندگی نکبت بار ما نبود.

در دبیرستان مرتکب خلاف های دردسر ساز شدم. بعد برای ادامه ی تحصیل در کالج به شهر دیگری رفم و به محض اینکه فرصتی دست داد از کشور خارج شدم اما هر جایی رفتم و هر اندازه از خانواده ام دور شدم به احساس رضایت نرسیدم. در ظاهر سرکش و در درون پر از ابهام وسردرگمی بودم.

بار دیگر به مضامین انکار و کنترل می رسیم. خانواده سلستی در سردگمی احساسی به سر می برد اما این سردرگمی هرگز آشکارا تصدیق و ابراز نمی شد. سرکشی وطغیان سلستی دربرابر مقررات و هنجارهای خانواده در نهایت به طرزی زیرکانه و پوشیده به ریشه های عمیق ناراحتی های این خانواده اشاره داشت. سلستی فریاد می کشید اما کسی گوش نمی داد. او در ناراحتی و انزوا به استثنای خشم سایر احساساتش را کرخت کرده بود. خشم بر پدری که به او نمی رسید. خشم بر سایر اعضای خانواده که مسائل و رنج و تالم او را تصدیق نمی کردند. اما سلستی متوجه نبود که خشمش از احساس یاس ودرماندگی او نشات می گرفت که نمی توانست خانواده ای را که به شدت به محبتشان نیاز داشت تغییر بدهد.به همین دلیل او مترصد روابطی می شد که بتواند آن را کنترل کند با کسانی ارتباط برقرار می کرد که به اندازه او درس خوانده و باتجربه نبودند،کسانی که به اندازه او بضاعت نداشتند و همردیف اجتماعی او نبودند. اما انکار احساسات خود و انکار نیازی که به کنترل همسر و روابط با او داشت به مراتب از هوش وفراست او بیشتر بود. سلستی برای اینکه درمان می شد باید خودش را بیشتر می شناخت.

اوباید قبل از انتخاب همسر با خود ارتباط برقرار می کرد . برخورد و رویاروییهایش با مردها بازتاب خشم او بودند. بسیاری از زن ها به اشتباه قبل از اینکه با خود رابطه برقرار کنند و خودشان را بشناسند تن به ازدواج می دهند و شریک زندگی انتخاب می کنند. اگر ما خودمان را دوست نداشته باشیم کسی نمی تواند ما را دوست بدارد. وقتی در نهایت پوچی مترصد عشق می شویم تنها می توانیم به پوچی بیشتر برسیم. باید ارزش خود را باور کنیم و حق شادی و خوشبختی را به رسمیت بشناسیم . وقتی احساساتمان تغییر کردند،زندگیمان تغییر می کند.

جانیس:سی و هشت ساله، ازدواج کرده ، مادر سه پسر نوجوان

گاه وقتی برای حفظ وضع ظاهر تلاش می کنید از درون خود غافل می مانید و نمی توانید به کسی بگویید که در آنجا چه می گذرد حتی خودتان هم بی اطلاع می شوید. من سال ها از آنچه در درونم می گذشت با کسی حرف نزدم. همه ی تلاشم این بود که حفظ ظاهر بکنم. من از کودکی با قبول مسئولیت آشنا شدم. در مدرسه به مسئولان آن جا کمک می کردم و مسئولیت هایی را بر دوش می گرفتم. چقدر لذت بخش بود. دوست داشتم تا ابد در مدرسه باقی بمانم. در مدرسه می توانستم به موفقیت برسم،دختر شایسته مدرسه بودم. رابی هم دانش آموز ممتازی بود و حسن شهرت داشت.

در منزل هم وضع خوبی داشتیم . پدرم فروشنده بود و درآمد سرشار داشت. خانه ای بزرگ با استخر داشتیم. از لحاظ مادی کم و کسری نداشتیم، اما آنچه نداشتیم به درونمان مربوط می شد که کسی از آن اطلاع نداشت.

پدرم مرتب به سفر می رفت ، در هتل ها و متل های درجه یک اقامت می کرد. اما وقتی درمنزل و با ما بود، با مادرم نزاع می کردند. پدرم،مادرم را با سایر زنانی که می شناخت مقایسه می کرد. گاه هم کارشان به کتک کاری می کشید. برادرم سعی می کرد آن ها را از هم جدا کند. گاهی هم من مجبور می شدم به پلیس زنگ بزنم.به راستی که وحشتناک بود.

در غیاب پدرم که به سفر می رفت، مادرم با من و برادرم حرف میزد. می خواست پدرم را ترک کند واز ما نظر خواهی می کرد. من و برادرم نمی خواستیم مسئول این تصمیم گیری باشیم و با آنکه از مشاجره آن ها متنفر بودیم ، سعی می کردیم به این سوال جوابی ندهیم. اما مادرم هرگز ما را ترک نکرد، نگران از دست دادن حمایت مالی پدرم بود. به جای آن مرتب به پزشک مراجعه می کرد و قرص های اعصاب می خورد تا بتواند شرایط را تحمل کند. کمی بعد انگار دیگر برای مادرم مهم نبود که شوهرش چه می کند،به اتاق خودش می رفت ، یکی دو قرص اضافه بر برنامه می خورد و همانجا می ماند. وقتی به اتاقش می رفت بار بسیاری از مسئولیت های او بر دوش من گذاشته می شد . اهمیت نمی دادم . قبول مسئولیت به جای مادرم بهتر از این بود که شاهد جنگ و منازعه پدر ومادرم باشم.

 وقتی با همسر آینده ام ملاقات کردم،به خوبی آمادگی آن را پیدا کرده بودم که به دیگران برسم و در مقام مراقبت و توجه به آن ها کاری صورت دهم.

وقتی با رابی در دبیرستان آشنا شدم شنیدم که گهگاه آبجو می نوشد. با خودم گفتم این عیب و ایرادش را برطرف می کنم. مطمئن بودم که می توانم همه ی عیوب رابی را از میان بردارم. اطرافیانم معتقد بودند که از سنم بزرگتر هستم ومن حرف آن ها را باور کرده بودم. رابی پسری محجوب و خجالتی بود. به نظر پسر خوبی می رسید. کمی بعد با هم نامزد شدیم. گاه در سر قرارمان حاضر نمی شد و روز بعد از اینکه نتوانسته بود بیاید احساس تاسف می کرد. برایش حرف می زدم . گاه حرف هایم تند بود، گاه نصیحت می کردم وبعد هم موضوع تمام می شد . به نظر می رسید از اینکه او را راهنمایی می کنم خوشحال است. من برای او سوای نامزد در حکم یک مادر بودم.لباس هایش را مرتب می کردم و آن ها را اتو می زدم. روز تولد افراد خانواده اش را به او یاد آور می شدم ، درباره کارهای مدرسه و رفتارش او را راهنمایی می کردم. رابی پدر ومادر خوبی داشت. اما فرزندان خانواده پرشمار بودند،تعدادشان به شش می رسید. پدربزرگ بیمارش هم در منزل آن ها زندگی می کرد. تحت تاثیر شلوغی خانواده همه به شکلی تحت فشار بودند. اما من سعی داشتم به اندازه کافی به رابی توجه کنم تا کمبود توجه در خانواده را جبران کرده باشم. چند سال بعد از ترک دبیرستان رابی را به خدمت سربازی احضار کردند.اوایل جنگ ویتنام بود. مطابق مقررات متاهل ها از رفتن به سربازی معاف می شدند. فکر اینکه رابی در ویتنام بجنگد مرا ناراحت می کرد،می ترسیدم مجروح شود یا جانش را از دست بدهد . اما در واقع نگرانی ام بیشتر از آن بود که رابی در جنگ کارکشته شود و در بازگشت به کمک ها و مراقبت های من احتیاجی نداشته باشد.

به صراحت به او گفتم برای اینکه از خدمت سربازی معاف شود با او ازدواج می کنم. وقتی ازدواج کردیم هر دو بیست ساله بودیم.

وقتی پسرمان به دنیا آمد مصرف الکل رابی بالا رفت. می گفت می خواهد از شر همه ی فشارها خلاص شود. معتقد بود که خیلی زود ازدواج کرده ایم.به صید ماهی علاقه ی فراوان داشت. بسیاری از شب ها را با دوستان پسرش سر می کرد،من در واقع هرگز از او عصبانی نمی شدم،به حالش تاسف می خوردم،سالها به همین شکل ادامه دادیم اما نوشیدن الکل کم کم کار دستش می داد،همکاران و دوستانش به او اعتراض کردند،به او اخطار کردند که اگر در رفتارش تجدید نظر نکند شغلش را از دست می دهد،رابی تصمیم گرفت الکل ننوشد.

در این جا بود که مشکل شروع شد. در تمام سال هایی که رابی الکل می نوشید دو نکته را دانستم،یکی اینکه او به من احتیاج داشت ودیگر آنکه کسی حاضر نمی شد با او سر کند،اینگونه احساس امنیت خاطر می کردم. باید با مسائل زیادی روبه رو می شدم اما اشکال نداشت. من در خانواده ای بزرگ شده بودم که پدرم در مقایسه با رابی خلاف های به مراتب جدی تری می کرد،مادرم را کتک می زد و با زنان متعدد رابطه داشت. به همین دلیل تحمل رابی آنقدرها برایم دشوار نبود. از آن گذشته می توانستم خانواده ام را به شکلی که م خواهم اداره کنم،از این ها که بگذریم وقتی رابی کار خلافی صورت می داد و فریاد مرا بلند می کرد تا مدتی بهتر می شد ومن در واقع بیش از این نمی خواستم.

البته تا وقتی او تصمیم به قطع مصرف الکل گرفت این ها را نمی دانستم. اما وقتی او در گروه درمانی الکلی های بی نشان و در گروه آل آنون شرکت کرد و رفتارش جدی شد احساس کردم از شغلیم اخراج شده ام و از این جهت بسیار خشمگین بودم.واقعیت را بگویم شرایط قبلی او را بیشتر ترجیح می دادم.

با آنکه سال ها با مردی فاقد احساس مسئولیت ،غیر قابل اعتماد و به شدت بی صداقت زندگی کرده بودم، بعد از ترک اعتیاد رابی متوجه شدم بیش از هر زمانی با هم مشاجره می کنیم،از همه ی اینها بدتر اینکه او به موسسه ی الکلی های بی نشان زنگ می زد و ازآن ها برای برخورد با رفتار من راهنمایی می خواست ، انگار من بزرگترین تهدید برای ترک مصرف الکل او بودم.

در فکر این بودم که از او جدا شوم تا اینکه زنی که مسئول رسیدگی به برنامه ترک اعتیاد رابی بود به من زنگ زد وخواست ملاقات کوتاهی داشته باشیم،قبول این ملاقات برایم دشوار بود اما به هر جهت آن را پذیرفتم.این زن برایم توضیح داد که خود او نیز زمانی شرایط مرا داشته است. توضیح داد که چقدر از شرکت شوهرش در جلسات الکلی های بی نشان دلخور بوده است. می گفت که اگر هنوز دارند با هم زندگی می کنند این را باید به حساب یک معجزه گذاشت ، بعد از من خواست که چند جلسه ای در مجالس گروه آل آنون شرکت کنم.

حرف هایش را نصفه شنیدم،هنوز فکر می کردم اشکالی متوجه من نیست ومعتقد بودم که رابی به خاطر این چند سال زندگی با من به من زیاد بدهکار است،معتقد بودم رابی به جای شرکت در جلسات آل آنون باید مسئولیت بهبودی اش را به من بسپارد،نمی دانستم که چه شرایط دشواری را می گذراند.

در همین ایام یکی از پسران ما در مدرسه مشکلاتی ایجاد کرد،اموال سایر بچه ها را می دزدید،من ورابی در همایش والدین بچه ها در مدرسه شرکت کردیم،درآن جلسه دیگران هم دانستند که رابی در جلسات الکلی های بی نشان شرکت می کند،مشاور روانی مدرسه خواست که پسرمان را در جلسات آل آتین شرکت دهیم و بعد از من پرسید که آیا من هم در جلسات آل آنون شرکت می کنم یا نه، در گوشه ای گیر افتاده بودم، اما این خانم روانشناس در زمینه ی برخورد با خانواده هایی نظیر ما اطلاعات فراوان داشت و رفتارش هم با من خیلی خوب بود،همه ی پسرهای ما در جلسات آل آتین شرکت کردند اما من هنوز به جلسات آل آنون نمی رفتم،من متقاضی طلاق بودم وهمین کار را هم کردم و به اتفاق پسرهایم به آپارتمان دیگری نقل مکان کردیم. وقتی همه ی سر وصداها خوابید، پسرها گفتند که ترجیح می دهند با پدرشان زندگی کنند، به شدت در هم ریختم،پس از جدا شدن از رابی تمام اوقاتم را صرف آن ها کرده بودم وحالا آن ها پدرشان را به من ترجیح می دادند، کاری نمی توانستم بکنم. آن ها به اندازه کافی بزرگ شده بودند و می توانستند در این زمینه تصمیم بگیرند، پسرها از پیش من رفتند و من تنها ماندم، وحشت زده و افسرده و ناراحت مانده بودم که چه باید بکنم.

چند روز بعد با روان درمانگر رابی تماس گرفتم، می خواستم به او بگویم که شوهرش و سازمان الکلی های بی نشان مسبب همه ی ناراحتی های من هستند. حرف های فریاد گونه ام را شنید و بعد نزد من آمد و در حالی که به شدت می گریستم در کنارم نشست ،روز بعد مرا به یکی از جلسات آل آنون برد.به شدت عصبانی و در ضمن وحشت زده بودم ، به تدریج دانستم که تا چه اندازه بیمار هستم. بعد به مدت سه ماه همه روزه در جلسات آل آنون شرکت کردم وبعد هم تا مدتی طولانی هفته ای سه یا چهار بار در جلسات شرکت نمودم.

در این جلسات آموختم که باید به آنچه جدی تصورشان می کردم بخندم،اینکه فکر می کردم باید دیگران را تغییر بدهم وزندگی آن ها را کنترل کنم، به صحبت های دیگران گوش دادم که می گفتند برایشان چقدر دشوار بوده که به مشکلات خودشان توجه کنند، در مورد خود من هم این مطلب صدق می کرد، اصولا" معنای خوشبختی را نمی دانستم،همیشه فکر می کردم زمانی خوشبخت خواهم شد که دیگران خودشان را به شکلی که من می خواهم تغییر دهند،اما همصحبتی با زنانی که آن ها هم حال وروز مرا داشتند به من کمک کرد تا راهم را پیدا کنم، آموختم که برای خودم متاسف نباشم، آموختم قدر نعمات زندگی ام را بدانم،کمی بعد گریه کردن هایم متوقف شد ، دیدم فرصت قابل ملاحظه ای دارم که جایی به طور پاره وقت کار کنم وهمین کار را هم کردم، بعد من و رابی برای شروع دوباره زندگی زناشویی مان صحبت کردیم،مشاور رابی به او توصیه کرد که کمی صبر کند،زن مشاور هم همین توصیه را به من کرد، دلیلش را نمی دانستم اما سایر افراد حاضر در گروه درمان نیز نظرات آن ها را تایید کردند،

اوایل برایم دشوار بود اما به تدریج با هر تصمیمی که برای خودم گرفتم، بخشی تهی از وجودم را پر کردم، باید می فهمیدم و می دانستم که کیستم، چه می خواهم، چه چیزهایی را دوست ندارم واصولا" برای زندگی ام چه تصمیم دارم. نمی توانستم این ها را بدانم مگر آنکه مدتی را با خود به تنهایی می گذراندم، باید تنها می بودم و کسی را نمی داشتم که نگران او شوم و بخواهم به جای خود او زندگی اش را اداره کنم.

اوایل، وقتی من و رابی تصمیم گرفتیم که دوباره با هم زندگی کنیم ، وسوسه می شدم که هر لحظه به او زنگ بزنم و درباره جزئیات مسائلش با او صحبت کنم، هر بار که به او زنگ می زدم قدمی به عقب بر می داشتم، از این رو تصمیم گرفتم هر آینه می خواهم با رابی حرف بزنم به جای او به یکی از زنان گروه درمان زنگ بزنم وبا او صحبت کنم.

ماجرای جانیس به اندازه کافی گویا هست و احتیاج به توضیح بیشتر ندارد، او به شدت می خواست که مورد نیاز باشد، می خواست با مرد نابسنده ای زندگی کند و تمام شئونات زندگی او را در کنترل خودش داشته باشد، قبلا" خاطر نشان کردیم که فرزندان کمسال خانواده های ناسالم و بدکارکردی مجبور می شدند بار مسئولیت های خانواده را بر دوش بکشند، آن ها از کودکی می آموزند که مسئول مسائل خانواده هستند. این بچه ها برای نجات خانواده خود معمولا" به سه طریق اقدام می کنند، یکی اینکه به اصطلاح نامرئی می شوند، نه تقاضایی برای خود دارند و نه مشکلی ایجاد می کنند و نه توقعی دارند. کودک در این شرایط سعی دارد بر گرفتاری های از قبل موجود خانواده اش اضافه نکند.

گروه دیگر ممکن است دست به شرارت بزنند، کودک در این شرایط در واقع می خواهد همه ی مشکلات خانواده را متوجه خود بداند. اینگونه ممکن است پدر و مادر متوجه حالات ناخوشایند فرزندانشان بشوند، ممکن است از یکدیگر بپرسند او را چه می شود ، با او چه باید بکنیم و حال آنکه در غیاب این سوال ممکن است از خود بپرسند تکلیف ازدواج ما چیست، در واقع کودک با این رفتار خود می خواهد از متلاشی شدن زندگی زناشویی پدرومادرش جلوگیری کرده باشد.کودکانی با این خصوصیت اغلب خشمگین هستند.

اما این امکان هم وجود دارد که کودک تصمیم بگیرد فرزندی خوب وشایسته ظاهر شود و این همان چیزی است که جانیس انتخاب کرد،بچه ها در این جریان در ظاهر خوب و مقبول هستند اما درون تنهایی دارند، اینها سعی می کنند شاد وخوشحال ظاهر شودند اما در درون خشمگین هستن، خوب به نظر رسیدن در این عده جای احساس خوب داشتن و اگر درست تر بگوییم جای هر گونه احساس را پر می کند.

در مورد همه زنانی که سرگذشتشان را در این فصل خواندید شرط التیام این است که با تالمات گذشته و موجود خود ارتباط برقرار کنند و این کاری است که قبلا" نکرده اند، همه ی تلاش آن ها این بوده که از تالم و ناراحتی اجتناب کنند، این زنان جملگی در کودکی برای حفظ بقا و دوام خود راه انکار و کنترل دیگران را برگزیدند، به عبارت دیگر دفاع هایشان یکی از دلایل عمده رنج و تالم آن ها بوده است.

زنانی که محبت بی تناسب دارند تقصیرها و اشکالات همسرشان را نمی بینند و به بیانی آن ها را انکار می کنند، باید دانست انکار و کنترل دیگران نه تنها از مشکلات ما نمی کاهد، بلکه در نهایت بر وخامت روابط میان ما و همسرمان می افزاید.

اگر به ماجرای "دیو و دلبر" برگردیم به این نتیجه می رسیم داستان هایی از این قبیل این ذهنیت را ایجاد می کنند که اگر زنی مردی را دوست داشته باشد می تواند او را متحول سازد، می تواند روحیه و رفتار او را تغییر دهد. تا این حد شعار داستان "دیو و دلبر" این است که زن ها با انکار و کنترل می توانند خوشبخت شوند، دلبر در این افسانه پریان می تواند با دوست داشتن دیو او را متحول سازد، جامعه ی ما نیز با برداشت های جنسیتی خود بر این نظریه صحه می گذارد.

اما نکته ی آموزنده این حکایت چیست؟ نکته ی آموزنده و جان کلام پذیرفتن است، پذیرفتن نقطه ی مقابل انکار وکنترل است. باید واقعیت ها را به شکلی که هستند بپذیریم و در مقام تغییر دادن آن ها نباشیم، باید دانست که شادی وخوشبختی با توجه کردن به درون خویش ایجاد می شود.

دلبر در داستان پریان نیازی به تغییر دادن نداشت . باید او را واقع بینانه ارزیابی می کرد، او را به همان شکل که بود می پذیرفت و کیفیات خویش را گرامی می داشت. او را به همان شکل که بود می پذیرفت و کیفیات خویش را گرامی می داشت. او بر آن نشد که از دیو یک شاهزاده بسازد ونگفت : " وقتی او از جامه ی حیوانی به درآید و انسان شود من خوشبخت می شودم." او به خاطر دیو بودن جانور متاسف نشد و احساس دلسوزی نکرد. نکته ی آموزنده ی مطلب هم در همین جاست.دلبر در این داستان به این دلیل که شرایط را به آن گونه که بود پذیرفت به آزادی رسید و در قالب بهترین خویشتن خود ظاهر گردید. اما اینکه دیو در واقع یک شاهزاده بود و دوباره به قالب اصلی خود درآمد در واقع پاداشی بود که برای پذیرفتن شرایط به دلبر داده شد و بعد به عقد شاهزاده در آمد تا عمری را به خوشبختی با یکدیگر زندگی کنند.

پذیرفتن دیگران به آن شکلی که هستند، بدون تلاش برای تغییر دادن آن ها به هر شکل ممکن ، حالت متعالی عشق است که برای اغلب ما انجام دادنش دشوار است. اقدام برای تغییر دادن دیگران در اصل انگیزه ای از روی خودخواهی است. می خواهیم با تغییر دیگران به خوشبختی برسیم. اما وقتی منبع خوشبختی در بیرون از خود قرار می دهیم ،وقتی خوشبختی خود را در دست های دیگران می بینیم، از توانای خود برای رسیدن به خوشبختی و مسئولیتی که در این زمینه داریم اجتناب می کنیم.

به ظاهر عجیب است اما همین پذیرفتن است که به شخص طرف مقابل ما امکان میدهد که در صورت تمایل تغییر کند.اجازه بدهید بیشتر توضیح بدهم، برای مثال، اگر مردی بیش از اندازه کار می کند و زن با او به این علت که تا دیروقت در بیرون از منزل کار می کند مشاجره کند چه نتیجه ای را می توان انتظار داشت؟مرد که طرز برخورد ناخوشایند زنش را می بیند بیش از گذشته از خانه بیرون می ماند، احساس میکند برای نجات از غرولند دائم همسرش این حق اوست که کمتر به خانه بیاید، از سوی دیگر، وقتی زن پیوسته در مقام اعتراض است مرد مشکل موجود میان خود و زنش را  کار بیش از اندازه خود نمی داند، به جای آن فرض را بر این می گذارد که غرولند زنش علت وجود تنش میان آن هاست . تلاش فراوان زن برای تغییر دادن شوهرش عاملی است که به فاصه گرفتن بیشتر این زن وشوهر از یکدیگر منجر می شود، زن در اصل با تلاش به منظور نزدیک کردن شوهر به خود میان خود و او فاصله بیشتری ایجاد می کند.

اعتیاد به کار زیاد هم مانند بسیاری از رفتارهای اضطرار گونه دشواری بزرگی است. بسیاری از مردانی که از صمیمیت می ترسند، سر خودشان را با کار بیش از اندازه گرم می کنند، بسیاری از مردانی که در خانواده های ناسالم و بدکارکردی بزرگ شده اند به کارهای افراط گونه روی می آورند، همانطور که محبت کردن بیش از اندازه نیز سلاحی است که زنانی که در خانواده ای ناسالم و بدکارکردی بزرگ شده اند از آن استفاده می کنند، مردانی که در کار کردن افراط می کنند از بسیاری از مواهب زندگی لذت نمی برند، اما وظیفه همسران مردانی که اعتیاد مفرط به کار وفعالیت دارند، این نیست که این عادت را از سر آن ها بیرون آورند،به جای آن وظیفه آن ها این است که به زندگی خودشان برسند.

بسیاری از ما از این توانایی برخورداریم که زندگی سرشارتری داشته باشیم، اغلب اوقات متوجه این خوشبختی نمی شویم زیرا برا این گمانیم که دیگران ما را از رسیدن به آن محروم کرده اند. ما فراموش می کنیم که برای رسیدن به تعلی نقشی داریم و به جای آن درصدد بر می آییم که دیگران را تغییر بدهیم و چون در این کار موفق نمی شویم، خشمگین ، مایوس، و افسرده می شویم. تلاش برای تغییر دادن دیگران ناراحت کننده است وسبب افسردگی می شود اما اقدام برای تغییر دادن خود اسباب نشاط می گردد.

زنی که شوهرش معتاد به کار بیش از اندازه است باید بداند که این مشکل شوهر اوست و خود اوست که باید فکری به حال آن بکند. در توان زن نیست که شوهرش را از افراط در کار نجات دهند. وظیفه او هم نیست که چنین کند و اصولا" چنین حقی هم ندارد ، زن باید به حق و حقوق شوهرش احترام بگذارد و بداند که این حق اوست که هر طور می خوهد زندگی کند هر چند ممکن است زن مشتاق باشد که شوهرش به شکلی که او می خواهد تغییر کند.

زنی که از تلاش برای تغییر دادن شوهرش دست می کشد به لحاظ مختلف راحت و رها می وشد. رها از احساس گناه که چرا نتوانسته شوهرش را تغییر دهد، وقتی رنجش و احساس گناه زن کاهش می یابد او در موقعیتی قرار می گیرد که نسبت به شوهرش محبت بیشتری احساس کند و به این تنیجه برسد که شوهرش دارای ویژگی های مثبتی است که او تا آن زمان به آن ها توجه نکرده است.

وقتی زن از تلاش برای تغییر دادن شوهرش دست می کشد و به جای آن نیرویش را صرف رشد وتعالی علایق خودش می کند به احساسی از شادی و خوشبختی و رضایت خاطر می رسد . ممکن است به این نتیجه برسد که بدون در نظر گرفتن شرایط همسرش نیز می تواند شاد و راضی باشد. وقتی زن برای رسیدن به خوشبختی کمتر به شوهرش وابسته می شود، چه بسا به این نتیجه برسد که زندگی بدون مردی که در زندگی حضور ندارد نیز می تواند اسباب رضایت خاطر باشد.

وقتی زن از اندیشه تغییر دادن مرد زندگی اش می گذرد، مرد در شرایطی قرار می گیرد که به زندگی اش به طرز متفاوتی نگاه کند و زن می تواند در هر صورت زندگی شادمانه داشته باشد.